رابطه بی شرمانه زن شوهردار با جوانی که هم سن پسرش بود

به گزارش مجله اینترنتی فانوس : زن 38 سالـه در حالـــی که اظــهار می کرد با یک اشـــتباه بزرگ، زنـدگــی ام را به نابودی کشــاندم به کارشــنــاس اجــتــماعـــی کلـــانتـری پنـجتـن مشهـد گفــت: در خانواده ای پرجمعیت و در حاشـــیــه شهر مشـهد زنــدگی می کردم. پدرم کارگر ساده ای بود و ما از نظر اقتصادی جزو قشـــرهــای ضعــیـــف جامـعـه بودیم. یک خواهر بزرگ تر و پنـج خواهر کوچک تر از خودم داشتـم.با فانوس همراه باشید رابطه بی شرمانه زن شوهردار با جوانی که هم سن پسرش بود

رابطه-بی-شرمانه-زن-شوهردار-با-جوانی-که-ه

ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ

رابطه بی شرمانه زن شوهردار با جوانی که هم سن پسرش بود

فانوس : هیــچ گاه رابـــطـــه عاطـــفی خوبی بیـن من و پدرم برقـرار نشد چون پدرم از ایـــن که پسـری نداشت ناراحت بود و همواره مادرم را سرزنـــش می کرد که نتوانـــستـــه پسری به دنــیـا بیـــاورد. ایـــن موضوع آن قدر در خانواده ما جدی بود که من همــیـــشـه آرزو می کردم کاش من پسر می شدم تا سرنوشتـــم ایــن گونه نمی شد.

خلاصـه روزگار ما به همین منوال می گذشـــت تا ایـــن که روزی مادرم مرا به کنـج اتـاق برد و گفت: «اکــبـــر» از تو خواسـتگاری کرده است و بایــد عروس شوی! آن روزها من 13 سال بیــشتر نداشـتـــم و از ازدواج و زنــدگــی مشتـرک چیـزی نمی دانســتـم امـا مادرم می گفت تو باید ازدواج کنـــی تا مانع ازدواج پنـــج خواهـــرت نشوی.

مجله فانوس : من هم با گوش دادن به نصـــیحــت های مادرم پای سفره عقد نشـــســتـــم و با گفــتن «بلـه!» ندانــســـتـــه همــه آیـــنـــده و خوشبـــخـــتی ام را یک بازی کودکانـه تصور کردم. هنوز یک ماه از ایـــن ماجـــرا نگذشـــته بود که فهـــمــیـــدم همـســرم اعتیاد دارد.

آن قدر از کلـــمــه اعتیــاد وحشت داشــتـــم که در همـــان روزهـا تصــمیـم گرفــتــم از اکــبر جدا شوم امـــا باز هم مادرم صدایـم زد و گفت: اگر تو طلـــاق بگـیـری و به خانه بازگـردی، دیگر کسی جرئت ازدواج با خواهـرانت را نخواهـــد داشــت.

فانوس : ایـــن طوری زنـدگی آن ها را نیز نابود می کنی! با ایـن حال در کنـار همــسر بیــکـار و معـتــادم ماندم و با آن که دو فرزنــد کوچک داشتــم، در کلـــاس های آموزش خیاطی شرکت کردم و خیـــلـــی زود کارگـاه کوچک خیــاطـی در منـزلـمان به راه انداختم تا هزیــنـــه های زنـدگی را تامین کنـم.

ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ

رابطه بی شرمانه زن شوهردار با جوانی که هم سن پسرش بود

فانوس : طولی نکـــشیـــد کار و بارم رونق گرفـت و کارگـــاه را گسـتــرش دادم. سال ها یکـی پس از دیـگـــری سپری می شد و من برای تربــیــت دخــتـر و پســرم بســـیار تلاش می کردم زیرا تفـریـــح پسران محـــل زنــدگیــمـــان بازی با سیـگار و مواد مخـدر Drugs بود امـــا من آن ها را از همه خطرات حفـظ کردم تا ایـن که دخترم با پســر یکی از افراد معـتـمـد محل ازدواج کرد.

پســـرم نیــز وارد یکـــی از بهـــتــرین دانشـگـاه های کشور شد. ایــن درحـالـی بود که اکـــبـر به مصرف کریــسـتـال روی آورده بود و همواره مرا آزار می داد. در ایــن شرایط پسر جوانـی که یکــی از مشــتــریــان کارگاه بود با شنــیدن وضعـیــت زنــدگـی ام برایـم دلـسوزی می کرد و همیــن گفــت وگوها به ابراز علاقـــه منجر شد.

فــــانــــوســــــ : من که در طول 25 سال زنـــدگـی مشتــرک جمـله محبت آمیزی از همســرم نشنـــیده بودم، ارتـــباط تلـــفنــی ام را با آن جوان ادامه دادم تا ایــن که همسرم متوجه ماجرا شد و آبـــرویم را در بین دوستان و آشــنـایـــان به بازی گرفـت.

فانوس : همـــســرم مدام سرزنـشـم می کرد و کتـکــم می زد. نیش و کنـــایه های اقوام و فرزندانم از من یک بیــمـــار روانــی ساخــت به طوری که در یک بیـمارستان اعــصاب و روان بسـتری شدم حالـا هم در حالــی فرزنــدانم مرا ترک کرده اند و همـــسرم دادخواسـت طلـاق داده اســـت که حاضرم همه زنــدگـــی ام را برای به دســـت آوردن آبروی از دســـت رفـته ام بدهم امـــا افـسوس …

نظرات کاربران (0)

شما باید وارد شوید تا قادر به ارسال دیدگاه باشید.