رابطه کثیف در دوران مجردی با پسر جوان کار دست زن شوهردار داد

به گزارش مجله اینترنتی فانوس : وابــسـتـــگـی سارا به خواستـگار قبلـــی به حدی زیــاد شده بود که با وجود داشــتن همــسر و کودک خردسـال دسـت کشــیدن یکـباره از این رابطـه پنهـانی برایـش نامـمکن بود‌ رابطــهــ‌ای که جز خون، رنــگ دیـگــری به خود نگـرفـت.با فانوس همراه باشید رابطه کثیف در دوران مجردی با پسر جوان کار دست زن شوهردار داد

رابطه-کثیفی-دوران-مجردی-با-پسر-جوان-ک

ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ــ

رابطه کثیف در دوران مجردی با پسر جوان کار دست زن شوهردار داد

فانوس : نزدیـــک ظهـر بود. دل سارا بدجور شور میـــ‌ــزد. گرما در آن پنــجشـــنبـــه به حدی شدید بود که کودک خردسالـش با گریهـــ‌ـــهــای بی‌امان بی‌ـــتابـــی می‌کرد. سارا کودکـش را تازه خوابــانده بود که زنـگ خانه به صدا درآمد. او برای بیـدار نشـدن کودک، سریـع در را باز کرد. در بهـت و نابـاوری، علی پشت در ایســـتـــاده بود. سارا با دلـــهـره پرسیـــد: «تو ایــنـــجـــا چکـــار می‌ـکنـــی؟ الـــان همســـرم از سر کار به خانـه برمــی‌گردد.» علــی قمه‌ای با خودش آورده بود، امــا سارا نمـیــ‌ـتوانــست آن را از لای در ببـــینــد.

فانوس : خاطــرات در تلـاقــی برخورد چشــمانـشــان با یکدیـــگر زمان را به عقب برگـرداند؛ چنــد سال پیش بود که سارا و علی با یکدیــگــر آشنا شدنـــد و به هم دل بسـتنــد امـا سرنوشت جور دیـگـری برایشــان رقــم خورد. علی به خواسـتــگاری سارا آمــد. سارا چهــار سال از علی بزرگـ‌تــر بود برای همــین خانواده‌ـــاش با ازدواج آنــهـــا مخــالفـــت کردند و سارا را به اجـــبــار به مردی دیـــگر دادنـد. او بچه‌ـــدار شد امـــا ارتباطـش با علی ادامه پیدا کرد؛ قطـــع یکـباره ایــن رابطــه برایــش امـــکــانپــذیـر نبود.

ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ــ

رابطه کثیف در دوران مجردی با پسر جوان کار دست زن شوهردار داد

فـــانــــوســــ : علـی قمه را در جیــب پشت شلوارش مخـفـــی کرده بود. سارا جلوی در ایســـتاده بود و اجـــازه ورود نمـیـ‌داد امـا علـی او را متـــقاعد کرد که برای صحبــت کردن آمـــده و قصــد دعوا ندارد علی از سارا در خواســـت همـــیشـــگی‌ــاش را داشت اما سارا مخــالفت کرد. تُــن صدای علی در حال اوج گرفتــن بود. سارا ترســیـد. نگران بیــدار شدن کودکش بود. هیســـ‌ــهـــیس گفـــتنــ‌ـهــایش هم نتوانـســـت طغـیان به پا خواستــه علی را آرام کنـــد. علـــی فریاد می‌کــشیـد.

خاطرات گذشته و قول و قرارهایـی که با سارا گذاشـــته بود جلوی چشمــانــش رژه میـ‌ــرفت. فکــر میـ‌ـــکــرد به او ظلـم شده. هرگز نمی‌ـتوانســـت قطع ناگهـــانـی رابطه با سارا را بپــذیـــرد. سالـ‌هـا قبل وقتی تازه علـــی و سارا با هم آشـنـا شده بودنـد، سارا قول داده بود تا ابــد کنار هم باشـند اما حالــا اتـــفـــاق دیــگـــری رخ داده بود.

فانوس : خشـــم علــی ثانیه به ثانیـــه اوج گرفت. قمه را از جیبـــش درآورد، بالـــا برد و در یک لحــظه ضربــه‌ـــای به شاهرگ سارا زد و به رابــطــه میانـــشــان پایــان داد. خون از گردن سارا فواره میــ‌ـزد، زمـــین زیــر پایــشـــان فرشی از خون شده بود، صدای گریه نوزاد فضــای خانه را پر کرده بود. ثانیــه‌ـای گذشت؛ علی در شوک و نابــاوری عمیــقـی فرو رفــتـــه بود. ترس ناشـی از قتل Murder ناخواســـتـه مجابــش کرد تا از محـل جنـــایت Crime فرار Escape کند، امـا پلـــیـــس Police هرگــز رهایــش نکرد. مدتـی بعـــد علــی دسـتــگیـر شد و حالا او فاصـــله چنــدانی با طناب دار ندارد.

نظرات کاربران (0)

شما باید وارد شوید تا قادر به ارسال دیدگاه باشید.