چشم و همچشمی زن حسود یک زندگی آرام را طوفانی کرد

به گزارش مجله اینترنتی فانوس : وقتی او را می‌بــیــنـم، قلبـم میـــ‌ــگیـرد. قیافــهـــ‌ــاش کریه و زشـــت شده اســت اما هنوز دوستـش دارم و میــ‌ـــخو‌اهـــم نجــاتش بدهـم. این حرف قدیـمـیــ‌ها که «یک لقـــمه نان خشـک و دل خوش به دنـــیـــا می‌ـارزد.» را بایـد قاب طلـا گرفــت و به دیوار زد.با فانوس همراه باشید چشم و همچشمی زن حسود یک زندگی آرام را طوفانی کرد

چشم-همچشمی-زن-حسود-زندگی-آرام-را-طو

ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ

چشم و همچشمی زن حسود یک زندگی آرام را طوفانی کرد

فانوس : ما زندگـی خوبی داشـتــیم. تمــام بدبـــختی‌هـــایـــی که به سرمان آمــد از سر چشم‌وهمـ‌ـچشـــمــی بود. الــبــتـــه مقـصـر اصــلی من هستـم و، برای همـین، احسـاس گنــاه می‌ــکنم. با خواهــرشوهرم کارد و پنیر بودیــم. مریـم چشـــم دیــدنم را نداشــت و من سایـــهــ‌ـاش را با تیر میـــ‌ـزدم. حدود پنــج سال قبـــل، سهم ارث پدرشوهر مریـم را تقسـیــم کردنـــد.

آنـ‌ـــهــا دستـی به سر و وضع خانـــه و زندگـیـــ‌ـشان کشـــیــدنــد‌. یک خودروِ صفـــرکیـلومتـــر هم خریــدنـد. اعـتـــراف میــ‌ـکــنـــم که از شدت حسادت داشـــتـم دیوانـه میـــ‌ــشـــدم. به همســـرم گیــر میـ‌دادم که باید کاری کند. او، که نیـــروی قراردادی یک شرکـــت بود، کاری از دســـتش بر‌ـنـمیــ‌ــآمـد. سر همــیـــن مسئله اخـــتــلاف پیدا کردیم. همــسرم، که کلافـــه شده بود، بعـدازظـهـــرهــا به مغـازۀ دوستش میـ‌ـــرفت.

فـــــانــــوســــ : بعـــد از مدتی، متوجه تغیــیــر رفــتـــارش شدم. فهـمیـدم معـتـاد Addicted شده اســت و موضوع را به پدر و برادرم اطــلاع دادم. داغ کرده بودنـد و می‌ـخواسـتـنـــد او را به صلـــابه بکشنـــد امــا فایــدهـــ‌ـــای نداشت. مواد مخــدر Drugs صنعــتی اراده‌ــاش را سوزانده بود. کار به جایـی رســید که گاهـی شب‌ـهــا هم به خانه نمی‌آمــد.

سه سال گذشـــت و از شرکت بیـرونش کردنـــد. پدرم یک روز آمـد و از خانــه بیـرونش کرد. دیـگر خبری از او نداشتـــم تا ایـــنــکه خبـر آوردنـد به مشــهد آمده است. خیـلـــی پیـگـیــر بودم او را به خانـه برگردانــم. بچـــهـــ‌ـام هم کم‌طـــاقـــتی میــ‌ــکــرد امـا متوجه شدیـــم مأــموران کلانـتری۱۳ به خاطـر سرقـت Stealing دستگـــیــرش کردهـــ‌ـاند.

زنـدگــی ما الـــکیـ‌ــ‌ــالــکی داغـان شد. دلـــم برای روزهــای قشـــنگ زنــدگــی‌ام تنگ شده اســت. آمـدهــ‌ام پیگـیر کارش باشـم. ایـن را هم بگویم که پول بادآورده و غرور و خودبـــینی برای خواهرشوهرم نیز خوشبخــتـی نیاورد و آنــ‌ـــهــا هم دچــار مشـــکـلاتـــی جدی شدهـ‌انـــد.

نظرات کاربران (0)

شما باید وارد شوید تا قادر به ارسال دیدگاه باشید.