مصاحبه جالب و خواندنی با محسن چاوشی / از کودکی و خرمشهر تا بزرگسالی + عکس Reviewed by Momizat on . محسن چاوشی کرد است اما در خرمشهر به دنیا آمده، جنگ زده ی مشهد است و از بیست سالگی ساکن تهران شده. داستان همین قدر طولانی است، آنقدر طولانی که خودش می گوید: «خست محسن چاوشی کرد است اما در خرمشهر به دنیا آمده، جنگ زده ی مشهد است و از بیست سالگی ساکن تهران شده. داستان همین قدر طولانی است، آنقدر طولانی که خودش می گوید: «خست Rating: 0
شما اینجا هستید: خانه » سینما فرهنگ و هنر » مصاحبه جالب و خواندنی با محسن چاوشی / از کودکی و خرمشهر تا بزرگسالی + عکس

مصاحبه جالب و خواندنی با محسن چاوشی / از کودکی و خرمشهر تا بزرگسالی + عکس

محبوب کن - فیس نما

محسن چاوشی کرد است اما در خرمشهر به دنیا آمده، جنگ زده ی مشهد است و از بیست سالگی ساکن تهران شده. داستان همین قدر طولانی است، آنقدر طولانی که خودش می گوید: «خسته ام، واقعا خسته ام.»

 مصاحبه با محسن چاوشی,مصاحبه با محسن چاووشی,عکس های جدید محسن چاوشی,از محسن چاوشی چه خبر

-آقای چاوشی اگر موافق باشید از زمان تولد شروع کنیم. دقیقا چه سالی به دنیا آمدید و کجا؟

من هشت مرداد سال 1358 در خرمشهر کوچه شاهین زندگی به شط به دنیا آمدم و 9 ماهه بودم که جنگ شروع شد. پدر و مادر من کرد هستند ولی به خاطر شغل پدرم که کارمند شرکت نفت بود، خانواده هم طبعا ساکن خرمشهر شده بودند. جنگ که شروع شد از خرمشهر بیرون آمدیم و جنگ زده ی این شهر و آن شهر شدیم و به قولی دوران جنگ زدگی خانواده ما هم از همین تاریخ شروع شد. آن دوران به صورت کوتاه مدت و بلندمدت به شهرهای مختلفی پناهنده شدیم. کرمانشاه، کرج، آبیک قزوین و تهران خیابان ولیعصر کوچه رشت. درنهایت سال 62 رفتیم مشهد و تا بیست سالگی ساکن شهرک شهید بهشتی این شهر بودیم.

-حالا چرا مشهد؟

این شهرک درواقع شهرک جنگ زده ها بود و مشهد هم به خاطر جغرافیایی و فاصله اش تا شهرهای آسیب پذیر، شهر امنی محسوب می شد.البته من که آن موقع کوچک بودم و تصویری از روزهای اول خاطرم نیست. به هر صورت من در همین شهرک پا گرفتم. بزرگ شدم، به مدرسه رفتم و همانطور که گفتم تا بیست سالگی همانجا بودم.

از تصویر حرف زدید. اولین تصویرهایی که از آن روزها دارید چه تصویرهایی است؟

ساختمان ها یا به اصطلاح بلوک های این شهرک پنج طبقه بودند و خانه ما بلوک 16 آپارتمان 45 بود. دقیقا آخرین خانه منتهاالیه بلوک. دقیقا بالای بالا. در هر طبقه 9 واحد وجودداشت. شاید اولین تصویرهایم به چهارسالگی برگردد و این چیزهایی که می گویم. این شهرک نزدیک پادگان امام رضا بود و درست مشرف به فرودگاه. فرودگاه خیلی خیلی نزدیک بود. یعنی پشت بام که می رفتم می توانستم به راحتی هواپیماها را ببینم.

اولین چیزهایی که یادم می آید غذاهای مانده سربازها بود که هرشب با ماشین می  آوردند شهرک و همه کاسه به دست می رفتند غذا می گرفتند. همیشه از بالا این صحنه را نگاه می کردم. جنگ زدگی بود بالاخره. از بالا نگاه می کردم که این مراسم تقسیم غذاها را که واقعا شرایط و تصاویر خیلی خوب نیستند. این اولین تصویرهایی است که در ذهن من شکل گرفت.

خانواده ما خانواده ای هشت نفری بود. پدر و مادر و چهار پسر و دو دختر. من فرزند پنجم بودم و خواهر کوچکم که مشهد به دنیا آمد فرزند ششم خانواده.

از شرایط آن روزها می گفتید و اولین تصویرها…

شهرک، 42 بلوک داشت که 12 بلوکش مخصوص خانواده های دیگر بود. یعنی یک دیوار بین این دو دسته بلوک ساخته بودند. درواقع دیواری بود که خانواده های جنگ زده را یک طرف قرار می داد و خانواده های خاص دیگر را یک طرف دیگر. آن طرف بهشت بود و طرفی که بودیم جهنم. اول سیم خاردار بینمان گذاشتند و بعد دیوار ساختند بین این 12 بلوک و بلوک های ما. من بیشتر اوقات می رفتم روی پشت بام و از بالا آن طرف را نگاه می کردم. آن طرفی ها پارک داشتند و زمین فوتبال و… خلاصه آنطرف دیوار خیلی جای سرسبز و قشنگی بود.


کودکی های چاوشی

اما این طرف یک دوزخ تمام عیار بود. بلوک های قسمت ما از بلوک رو به رویی ما شروع می شد. از بلوک 13 تا بلوک 42. بعد از بلوک 42 هم بازارچه ای بود که همه مایحتاجشان را از آنجا تهیه می کردند. یادم می آید که از شهرهای مختلفی جنگ زده این شهرک شده بودند. حتی از شهرهایی مثل قصر شیرین هم خانواده هایی بودند. همین طور از اهواز، خرمشهر و آبادان. البته بیشتر خرمشهری ها و آبادانی ها بودند و از اهواز جمعیت کمتری آنجا بود، چون اهواز به نسبت خرمشهر و ابدان زیاد آسیب ندید. کردها و حتی ترک های جنگ زده هم ساکن این شهرک بودند و خلاصه از هر طرفی کم و بیش آدم هایی گریخته از جنگ، دور هم جمع شده بودند و کنار هم زندگی می کردند.

پس از همان بدو تولد با آپارتمان نشینی بزرگ شدید…

بله ولی چه آپارتمان نشینی ای! آنجا فرهنگ آپارتمان نشینی و این جور حرف ها وجود نداشت. آدم هایی بودند که از شرایطی به ناچار به شهر دیگر و شرایط دیگری مهاجرت کرده بودند و داستان مهاجرت در هیچ شکل و زمینه ای داستان ساده ای نیست.

زندگی در شرایط جنگ زدگی، آنهم با این قشر مختلف و متنوع چه ویژگی هایی داشت؟

واقعا وضعیت عجیب و غریب و خاصی بود. مدام اتفاقات بد و تلخی رخ می داد که البته طبعی هم بود. مردم از شهرشان جدا شده بودند و غصه این را داشتند که آمده اند به شهر غربت. من آنجا بین عرب ها، عجم بودم و بین عجم ها عرب! دقیقا تا یک زمان طولانی بین این دو دنیا گیر کرده بودم. هیچ فرهنگی وجود نداشت و همه چیز در یک بلبشو می گذشت. فقر بیداد می کرد. کار و شرایط مساعدی نبود و به همین دلیل خیلی ها به سمت خلاف کشیده می شدند. واقعا خیلی جای کثیفی بود. پر از آشغال و… نه گاز داشتیم نه تلفن نه هیچ وسیله رفاهی دیگری.


چاوشی و مادرش

آب را هم که می رفتیم از یک جای دیگر می آوردیم. روزی سه، چهار ساعت آب نداشتیم. جمعیت زیاد بود و آب، کم. پمپ هم جواب این همه خانواده را نمی داد و زمانی هم که آب بود تا طبقه پنجم که ما بودیم نمی رسید. مجبور بودیم آب را توی تشت و دیگ و این جور چیزها ذخیره کنیم. وقتی هم نفت می آمد یک صف طولانی شکل می گرفت که هیچ وقت تصویر این صف ها از یادم نمی رود. از وقتی یادم می آید با برادرها و پدرم سر صف نفت بودیم.

مثلا هفت، هشت ساله که بودم پیت های نفت را به صف می گذاشتیم و توی سرما می ایستادیم که نفت گیرمان بیاید و بعد هم باید پنج طبقه این پیت های سنگین را می بردیم بالا. فصل گرم سال هم سیلندر گاز یکی از دغدغه های اصلی بود. هر چندروز یک بار سیلند گاز می آوردند که آن هم بساطی داشت برای خودش. حالا که دارم فکر می کنم می بینم از وقتی خودم را شناختم چیزی که بیشتر از همه آزارم می داد دیدن فقر مردم بود. فقر فرهنگی، مالی، اجتماعی و…

کودکی چطور می گذشت؟

تنها سرگرمی ما فوتبال بود یا لاستیک تراکتوری… چیزی… را می چرخاندیم و یکی هم توی این لاستیک بود که اینقدر می چرخید تا در نهایت بالا می آورد و این تمام سرگرمی ما بود. خاک بازی و تیله بازی و این طور چیزها هم بود. یک بازی هم بود به اسم «روبّط». یک چیزی بود تقریبا مثل زوو… نمی دانم چه داستانی دارد که بچه های جنگ حافظه تصویری عجیب و غریبی دارند.

خلوت شخصی روزهای کودکی چطور می گذشت؟

ذهنم مدام درگیر این بود که چرا آدم ها اینقدر زودزود می میرند. مرگ خیلی آزارم می داد. شاید به خاطر فقر بود؛ اما به نظر من دق می کردند. از یک شرایط خیلی خوب به چنین شرایط بدی رسیده بودند. نه کار داشتند نه آینده درست و مشخصی؛ از طرفی واقعا نمی توانستند و نمی دانستند باید چه کنند.

فشارهای عصبی زیادی روی خانواده ها و مخصوصا مردهای خانواده بود و از شدت این فشارها و این فکرها که چطور دشمن آن ها را از شهر خودشان آواره کرده دق می کردند. واقعا شاید گفتنش ساده باشد اما در عمل و در موقعیت اصلا مساله ساده ای نبوده و نیست. جنگ زده ها به تعداد نفرات خانواده شان جیره می گرفتند. مثلا هر ماه به هر نفر 350 تومان پول می دادند. این پول به کجا می رسید؟ یا اینکه خیلی چیزها مجانی بود اما این پول اصلا کفاف نمی داد، مخصوصا برای خانواده های پرجمعیت.

البته شاید تنها چیزی که این وضع را کمی قابل تحمل می کرد این بود که اوضاع تقریبا برای همه یکسان بود. اما مرگ این آدم ها برای من واقعا دردناک بود. بلوک ما کنار در شهرک بود و من تقریبا هر روز شاهد مراسم تشییع جنازه یکی از اهالی شهرک بودم. دیدن این تصاویر یکی از فراموش نشدنی ترین و تلخ ترین تصویرهای ذهن و زندگی من است.

غربت هم واقعا آزاردهنده بود. مردم بومی آنجا بگذاریم به این نتیجه برسیم که آنها هم حق داشتند. وضعیت هیچ کس آن زمان خوب نبود. خیلی ها ما را بی خانمان خطاب می کردند. به خاطر این اصطکاک ها درگیری هم زیاد پیش می آمد. خوب یادم هست مثلا وقتی میخواستم بروم نان بگیرم مادرم مدام نگران بود که سالم بر می گردم یا نه.

مدرسه کجا رفتید؟

هفت ساله بودم که رفتم مدرسه و نشستم سر کلاس اول. مدرسه ای بود در همان شهرک به اسم مدرسه «شهید جهان آرا». یکی از بلوک ها را تبدیل کرده بودند به مدرسه و بچه ها می رفتند آنجا و تا کلاس پنجم درس می خواندند.منهم تا کلاس پنجم همانجا درس خواندم.

فکر کنم خیلی بازیگوش و شیطان بودید، درست است؟

تا یک زمانی بازیگوش بودم و همه اش فکر بازی. درس نمی خواندم. کلاس پنجم 2 تا تجدید آوردم. ریاضی و تاریخ. از اول تا سوم راهنمایی هم نزدیک 10 تا تجدید آوردم و خلاصه درس ها را به زور قبول می شودم. به قول معروف ناپلئونی رد می کردم. اصلا دنبال درس نبودم. دغدغه هایم چیزهای دیگری بودند.

مثال چه دغدغه هایی داشتید در آن سن و سال؟

همین چیزها… سیاهی خانه ها. فصل سرما مردم برای اینکه خودشان را گرم کنند توی خانه پیت حلبی می گذاشتند و صندوق های چوبی را تکه تکه می کردند و می ریختند توی پیت حلبی و وسط اتاق آتش روشن می کردند تا گرم شوند. شوفاژ بود ولی آب خیلی کم فشارتر از این حرف ها بود که این شوفاژها را گرم کند. همیشه سقف خانه ها سیاه بود از دود این آتش های خانگی. خانه ها سیاه بودند.

چرا مشهد ماندگار شدید؟

جای دیگری نداشتیم برویم. یا نمی توانستیم. خرمشهر چیزی نداشت. همین الان هم خیلی وضعیت بسامانی ندارد.

مطالب پیشنهادی

ارسال یک دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.