داستان تجاوز وحشتناک به زن همسایه و انتظار چوبه دار / عاقبت اعتیاد به شیشه Reviewed by Momizat on . اسمم جمشید است و حدود دو سالی می‌شود که به مواد مخدر شیشه اعتیاد دارم. من هم مثل بقیه دوستانم اول فقط تفننی تریاک یا گل می‌کشیدم و بعد از مدتی مصرفم بیشتر شد و اسمم جمشید است و حدود دو سالی می‌شود که به مواد مخدر شیشه اعتیاد دارم. من هم مثل بقیه دوستانم اول فقط تفننی تریاک یا گل می‌کشیدم و بعد از مدتی مصرفم بیشتر شد و Rating: 0
شما اینجا هستید: خانه » اجتماعی » داستان تجاوز وحشتناک به زن همسایه و انتظار چوبه دار / عاقبت اعتیاد به شیشه

داستان تجاوز وحشتناک به زن همسایه و انتظار چوبه دار / عاقبت اعتیاد به شیشه

محبوب کن - فیس نما

اسمم جمشید است و حدود دو سالی می‌شود که به مواد مخدر شیشه اعتیاد دارم. من هم مثل بقیه دوستانم اول فقط تفننی تریاک یا گل می‌کشیدم و بعد از مدتی مصرفم بیشتر شد و هرچه به دستم می‌آمد می‌کشیدم. خیلی فرقی نداشت چه موادی باشد همین که من را از حال خود بیرون بیاورد، برایم کافی بود.

دستگیر تعرض به زن همسایه به زور چاقو! داستان سکس با زن همسایه,داستان سکسی زن همسایه,داستان سکس با زن متاهل,داستان سکسی گاییدن زن همسایه,داستان کیر کلفت آقای همسایه,

فانوس : مصرفم به قدری زیاد بود که دائم توهم داشتم و همیشه هم فکر و خیالات بد سراغم می آمد. گاهی اوقات آنقدر شجاع می شدم که ممکن بود خود را به کشتن دهم و گاهی اوقات هم از یک بچه شش ساله هم ترسوتر می شدم و فکر می کردم کسی پشت سرم هست و من را تعقیب می کند. چهره ام خیلی معلوم نبود که معتادم و تیپ و قیافم هم خوب بود. رفتارم هم هنوز نشانگر اعتیادم نبود و اهالی محل به چشم یک جوان عاقل به من نگاه می کردند. ولی به دلیل حواسپرتی های ناشی از مصرف مواد در کار برایم مشکل پیش آمد و اشتباهات پشت سرهم در کار باعث اخراجم شد.

 

بعد از اخراج دیگر دوست نداشتم دوباره سرکار بروم و ترجیح می دادم در خانه بمانم و شیشه بکشم و با توهماتم سر کنم. دیگر کم کم داشتم گوشه گیر و افسرده می شدم. با کسی حرف نمی زدم و مغزم را تعطیل کرده بود. پشت بام خانه محل امن من بود و اکثر وقتم را در آنجا می گذراندم. مادر و پدرم از این بابت خیلی ناراحت و نگران بودند و نمی دانستند با من چه کنند. من هم گوشم به نصیحت هایشان بدهکار نبود و کار خودم را می کردم.

 

یک روز صبح که مثل همیشه روی پشت بام نشسته بودم و اطراف را نگاه می کردم متوجه شدم مرد همسایه از خانه بیرون آمد و سوار ماشین شد. از مدل بیرون رفتنش مشخص بود که به محل کار می رود و بزودی هم بازنمی گردد. ناگهان فکری مانند جرقه از ذهنم گذشت. به سمت اتاقم رفتم و چاقو جیبی ام را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. مقصدم خانه همسایه بود. می دانستم بعد از بیرون رفتن مرد همسایه، زنش در خانه تنهاست و در برابر من نمی تواند مقاومت کند.

 

در طول مسیر فکر نمی کردم و فقط مانند یک آدم آهنی به سمت خانه همسایه می رفتم. می دانستم کارم اشتباه است ولی نمی دانم چرا نمی توانستم از انجام آن دست بکشم. پشت در خانه آنها رسیدم و در زدم، زن جوان در را باز کرد و سرش را از در بیرون آورد. من را کامل نمی شناخت، ولی با توجه به این که چند بار من را در محل دیده بود و می دانست هم محلی هستیم، بدون مکث به من سلام کرد و منتظر شد تا من حرف بزنم.

 

من در آن لحظه در را که نیمه باز بود با تمام قدرت هل دادم و وارد خانه شدم. زن جوان که شوکه شده بود می خواست جیغ بزند، ولی با چاقو او را تهدید کردم و گفتم اگر کوچک ترین سر و صدایی کند، او را می کشم. زن همسایه در حالتی که تمام بدنش می لرزید سکوت کرد و اشک می ریخت. در خانه را بستم و او را با زور به سمت اتاق بردم و مورد آزار و اذیت قرار دادم.

 

در تمام مدتی که در خانه آنها بودم یک لحظه هم چاقو را کنار نگذاشتم و این گونه او را مجبور کردم که سر و صدا نکند.

 

بعد از آن هم زن را به طرفی پرت کردم و بسرعت از آنجا گریختم. چون می دانستم زن همسایه علیه من به پلیس شکایت می کند، به سرعت به طرف اتاقم رفتم و وسایلم را جمع کردم و چند روزی به شمال رفتم تا آب ها از آسیاب بی افتد. بعد از یک هفته که فکر کردم اوضاع آرام شده است به خانه بازگشتم، ولی فکرم اشتباه بود و گشت های محلی همچنان در حال جستجوی من بودند و به محض آن که به خانه نزدیک شدم، دستگیرم کردند و به زندان بردند.

 

حالا هم مجازات اعدام در ملاء عام برایم بریدند و تا چند روز دیگر هم مجازاتم اجرا می شود.

 

من در تمام مدتی که در زندان بودم فقط به این فکر کردم که با یک اشتباه کوچک و کشیدن مواد همه زندگی و آرزوهایم را از بین بردم.

 

مطالب پیشنهادی

ارسال یک دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.