احتمالا برای بسیاری از شما پیش آمده که وارد آشپزخانه می شوید و یکراست سراغ یخچال می روید، در را باز می کنید، توییخچال سرک می کشید اما دقیقا نمی دانید چه بردارید. کلی سرتان را این طرف و آن طرف می کنید و چیزی پیدا نمی کنید.

نه تشنه اید و نه گرسنه. قصد کمک به کسی را هم ندارید. این است که در نهایت یک سیب برمی دارید یا لیوانی را پر از آب می کنید. در بسیاری از مواقع هم دست خالی برمی گردید. یعنی بعد از جستجوی بسیار می یابید که اصلا دلتان چیزی نخواسته است. به همین دلیل بعد از کمی گیج و ویج خوردن، در یخچال را می بندید و برمی گردید به اتاقتان.

به گزارش برترین ها به نقل از مجله چلچراغ؛ در همه این موارد هم مثل انسان های سرگذشته رفتار می کنید. شاید بعضی ها این عنوان را قبول نداشته باشند اما شما چه بخواهید و چه نخواهید، دچار «بیماری یخچال گرایی» شده اید؛ نوعی بیماری که کمی شبیه طنز است، ولی نوعی از رفتاری است که جوان های دهه 60 و 70، جوانان عصر دیجیتال به آن دچار شده اند. بدانیداین نوع رفتار خیلی هم بی سابقه نیست.

کامو، موروسو و مردی که از کوه بالا می رود

احتمالا مخاطبانی که این نوشته را می خوانند، «بیگانه» آلبر کامو را خوانده اند. در این رمان ما با شخصیتی روبروییم به نام مورسو، مرد جوانی که صبح ها، طبق عادت سر کار می رود، ساعت چهار به خانه برمی گردد، نان و تخم مرغ می خورد و ظرف های انبوه نشسته را کنار می زند تا ظرف کثیف دیگری را به آن اضافه کند. مورسو، حتی زمانی که دست به اسلحه می برد و مرد عرب را می کشد، دقیقا نمی داند چه کرده است. حتی زمانی که او را دادگاهی می کنند و زندانی می شود دقیقا نمی داند برایش چه روی داده است. او از این جهت شبیه بسیاری از ماست، انگار سراغ یخچالی رفته و نمی داند از جان این سردخانه چه می خواهد.

کامو در آثار دیگرش هم قهرمان های (شما بخوانید ضد قهرمان) شبیه به این دارد. مثلا در کتاب غیرداستانی «افسانه سبزیف» او به یکی از اسطوره های یونان باستان رجوع می کند و براساس افسانه سبزیف، کتابی فلسفی می نویسد. سبزیف از سوی خدایان نفرین شده تا سنگی را به نوک قله کوه ببرد اما هر بار که به نزدیک قله می رسید، حادثه ای سبب می شود تا سنگ به ته دره فرو افتد و سبزیف از نوع شروع کند. به این ترتیب او تا ابد این کار را ادامه خواهد داد و می داند که سنگ را به نوک قله نتواند رساند.

این افراد انگار چیزهایی را در زندگی شان گم کرده اند و مدام در جستجوی آنند اما از آنجایی که بسیار گشته اند و به هدف نرسیده اند، دیگر دنبال چیزی نیستند. حتی در مرحله ای بدتر، شاید بعضی هایشان از همان اول هم دنبال چیزی نبودند و اصلا انگیزه ای برای جستجو نداشتند. آنها بیماران یخچال گرایی دوران خود بوده اند که شباهت بسیاری را با دوران ما دارند، اما به طور قطع تفاوت هایی هم وجود دارد.

ما شبیه نگهبان لویی شانزدهم شده ایم که بی آنکه بداند، کاری را انجام می دهد. او روزی در محوطه کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید تو برای چی اینجا قدم می زنی و از چی نگهبانی می دهی؟ سرباز دستپاچه جواب داد قربان افسر گارد من را اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا اینجاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه قرار گرفتن سربازها سر پست ها را به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم! مادر لویی او را صدا زد و گفت من علت را می دانم. زمانی که تو سه سالت بود، این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال می گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می زند. ما کارهایی را انجام می دهیم، بی آنکه به درستی بدانیم چرا و به چه دلیل.

نداشتن تفریح و تنوع در زندگی

یکی از دغدغه های نسل دیجیتال، نداشتن تنوع و تفریح واقعی در زندگی است. این روزها، همه به خوبی می دانند که آبشار نیاگارا چند متر است، یا شمال کشور چه جاذبه هایی دارد اما چند نفر این مکان ها را از نزدیک دیده اند؟

ما این روزها حتی به جای شرکت در رویدادهای اجتماعی، بیشتر آنها را لایک می کنیم. مثلا چندی قبل دیدم یکی از دوستان، پیشنهاد کرده بود که رقم کمی را هر روز کنار بگذاریم تا به کودکان بی سرپرست کمک کنیم اما فکر می کنید دوستانی که این آگهی را دیده بودند چه کردند؟ آنها فقط یک لایک می زدند و رد می شدند.

اینهاست که باعث می شود نسل ما، تنوع کمی در زندگی اش داشته باشد. صبح که از خواب بلند می شویم، یکی از اولین کارهایمان رساندن خودمان به گوشی، تبلت یا حتی لپ تاپ و چک کردن ایمیل ها و فیس بوک و توییتر و هزار اعتیاد دیگر است. من که شخصا قبل از باز شدن درست چشم ها، موبایلم را چک می کنم. البته می دانم که نباید دنبال اتفاق خاصی باشم و در بهترین شرایط، چندتایی به لایک های اینستاگرامم اضافه شده و هیچ ایمیلی آنقدر مهم نیست که خواندن حالا و 10 دقیقه بعدش تفاوتی داشته باشد.

این ماجرا در لحظه به لحظه بقیه روز هم ادامه دارد. دائما پشت کامپیوتر و با هر بار دور شدن از کامپیوتر نگاه کردن به موبایل و تبلت. بالا و پایین کردن فیس بوک و توییتر و چرخیدن در فهرست بلندبالای وبلاگ ها و گوش کردن به رادیوهای اینترنتی تا برگشتن به خانه و پریدن پشت لپ تاپ و به تخت رفتن با یک گوشی یا تبلت در دست.

شاید در بسیاری از موارد دنبال اخبار خاصی هم نیستیم. فقط ایمیل ها را چک می کنیم و تقریبا از این همه هرزنامه (اسپم) خسته می شویم. 70 درصد ایمیل های دریافتی هر کدام از ما از کسانی است که دوست نداریم روزی زنگ خانه را بزنند و داخل بیایند و در فیس بوک و توییتر هم وضع ارتباطی ما بیشتر شبیه کسی است که در یک جزیره متروک گیر افتاده و از سر تنهایی پیامی را نوشته در یک بطری توی اقیانوس می اندازد تا ببیند چه کسی ممکن است آن را بخواند و لایکی بزند و نظری بدهد.

بودن دائمی در شبکه اجتماعی و ارتباطات رایانه ای حتی یک ارتباط دوستانه هدفمند هم نیست و. شاید بهترین اسم برای این پیگیری دائم شبکه های اجتماعی که همه به آن دچار شده ایم، ولگردی دیجیتال باشد که اسم دیگر همان بیماری یخچال گرایی است. البته تحقیقی جدید در دانشگاه کالیفرنیا می گوید که گشت زدن در وب باعث بالا رفتن توان تصمیم گیری آدم ها و قوی شدن توان استدلالی آنها می شود.

این مسئله نه به خاطر کسب اطلاعات بیشتر که به دلیل تقویت مسیرهای مغزی اتفاق می افتد. اسکن های مغزی این تحقیق نشان می دهد که تعداد مدارهای روشن شده حین گشتن در اینترنت حتی از تعدئاد مدارهای روشن هنگام مطالعه هم بیشتر است اما اینکه چه اتفاق هایی برای روحیه انسان می افتد، از آن چیزهایی است که باید بیشتر در موردش تحقیق شود.

این روزها مطالعات متنوع عصب شناختی که تلاش می کنند ظرفیت های عملیاتی مغز را افزایش دهند، تاکید بسیاری دارند بر «بازی» و حتی از آن بالاتر «هیچ کار نکردن». این محققان به شرکت ها پیشنهاغد می دهند که کارمندانشان را در ساعاتی از روز بیکار بگذارند تا مغز بتواند بدون هدف روشن بماند.

گفته می شود این روشن بودن بدون هدف باعث روشن شدن مسیرهای عصبی می شود که در زندگی روزمره و شغلی، آگاهانه سراغشان نمی رویم و دقیقا به همین دلیل است که هنگام «هیچ کاری نکردن» گاهی ایده های عجیب یا راه حل های بدیعی به ذهن مان می رسد که قبلا هیچ گاه به آنها فکر نکرده بودیم.

در فلسفه کلمه «پوچ» به تعارض بین تمایل نوع بشر برای جستجوی ارزش درونی و معنا در زندگی و ناتوانی انسان در یافتن آن اطلاق می شود. در اینجا «پوچ» به معنای «ناممکن از لحاظ منطقی» نیست، بلکه بیشتر به معنای «ناممکن از لحاظ منطقی» نیست، بلکه بیشتر به معنای «ناممکن از لحاظ انسانی» است.

ذهن انسان و جهان هیچکدام به صورت جدا پوچی را سبب نمی شوند، بلکه «پوچی» از طبیعت متناقض این دو با هم برمی آید. هیچ انگاری بنابراین یک مکتب فلسفی است که بیان می کند تلاش انسان برای یافتن معنا در نهایت با شکست مواجه می شود، زیرا میزان خالصی اطلاعات و محدوده بسیار گسترده نادانسته ها قطعیت را ناممکن می کند و با این حال برخی از هیچ انگاران بر این عقیده اند که با با وجود چنین حقیقتی فرد باید پوچی را بپذیرد و به جستجو و پژوهش برای یافتن معنا ادامه دهد.

بطالت و یخچال

چنانچه گفتیم، بطالت یکی از دلایلی است که در نهایت بدل به بیماری یخچال گرایی می شود. واژه انگلیسی «idleness» به معنی بطالت برابر با کلماتی مانند بیکاری، تنبلی، بیهودگی، سستی، بیحالی و بی کارگی است. معانی گوناگون بطالت نشان می دهد که با مفاهیم متفاوت و در عین حال مشابهی روبرو هستیم.

در بررسی پژوهش های علمی انجام شده در مورد بطالت نیز این چندگانگی دیده می شود. تنوع معانی و برداشت های موجود از بطالت نشان می دهد که با پدیده ای دارای معنی صریح و مشخص سروکار نداریم. بنابراین فهم درست آن نیازمند رجوع به برخی قراین و مفاهیم دیگر مانند کار، زمان، هدف، پوچی، ملال، استراحت و فراغت است.

ویرجینیا وولف می گوید: «در بطالت و رویاهای ماست که گاه حقیقت فرو نهفته بالا می آید و آشکار می شود.» یا آگاتا کریستی معتقد بود که اختراع زاده بطالت است و نه احتیاج، و آنتوان چخوف مینویسد هیچ شادی نیست که با بطالت برابر نباشد و تنها آنچه بی فایده است، می تواند لذتبخش تلقی شود. و بالاخره فیلسوف معروف برتراند راسل مقاله ای در ستایش بطالت نوشته است که در آن با نگاهی انتقادی نسبت به کار و انواع آن می گوید که نیل به شادی و سعادت بشر در تقلیل سازمان یافته کار تحقق می یابد.

نکته مهم برای ما این است که بطالت دقیقا با استراحت فکر همراه نیست. مثلا شما خسته و کلافه ای و نمی دانی چه کنی، اما ذهنتان آرام هم نیست. به این ترتیب می توان گفت که بطالت در بسیاری از موارد با خستگی، استرس و فرسودگی همراه خواهد بود و شما بدون آن که کاری انجام داده باشی، خسته ای. بطالت دارای اثرات منفی جسمانی و روانشناختی است و شما حس می کنی در حال از دست دادن انرژی هستی، در حالی که در واقعیت چنین نیست. شما به همین دلیل است که مدام سراغ یخچال می روید، بدون آنکه بدنتان واقعا به غذا نیاز داشته باشد.

افزایش وزن و چاقی که خود مادر بسیاری از بیماری ها به شمار می آید، یکی از پیامدهای دوره های طولانی بطالت است. بطالت سوخت و ساز بدن را کم می کند و بدن مستعد تجمع چربی در بافت ها می شود. افراد برای سوزاندن کالری هایی که مصرف می کنند، نیاز به فعالیت دارند و وقتی مدت ها غیرفعال هستند، کالری های ذخیره شده تبدیل به چربی می شود.

بطالت تنش عصبی به وجود می آورد که در ارتباط نزدیک با گرسنگی قرار دارد، بنابراین افراد سعی می کنند با پرخوری یا پرنوشی تنش خود را کاهش دهند که هر دو منجر به چاقی می شود.
بیماری یخچال گرایی، یا هر اسم دیگری، این روزها به شدت ما را تهدید می کند واصلا حواسمان به این مسائل نیست. انگار دچار مرگی خاموش شده ایم.

برچسبها:
, , , , ,
مطالب مرتبط