شما اینجا هستید: خانه » نوشته های برچسب شده"داستان روایت جبهه جنگ"

مدل شلوار و پیراهن آقای کشتی گیر برای فرار از دست دختران !

باشگاه کشتی بودیم که یکی از بچه ها به ابراهیم گفت: «ابرام جون! تیپ و هیکلت خیلی جالب شده. توی راه که می اومدی دو تا دختر پشت سرت بودند و مرتب از تو حرف می زدند.» خاطرات شهدا,داستان شهید,خاطرات بامزه جالب اخلاقی شهدا,داستان شهید دختر,داستان روایت جبهه جنگ باشگاه کشتی بودیم که یکی از بچه ها به ابراهیم گفت: «ابرام جون! تیپ و هیکلت خیلی جالب شده. توی راه که می اومدی دو تا دختر پشت سرت بودند و مرتب از تو حرف می ...

ادامه نوشته